سه شنبه 20 مرداد 1388

قشنگ ترین دختری که تا الان دیدم (خیلی خیلی جالب)

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،

 

 

 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

 

www.Meti777.tk / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزن www.Meti777.2ir.ir / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزن   نظر یادتون نره     www.Meti777.2ir.ir / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزن


 

 

 

داستان:چگونه به دیگران روحیه دهیم

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میكرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت.
این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت
مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میكردند و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف میكرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره از دنیا رفت. مرد دیگر از پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . آن مرد خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون بیندازد .
در كمال تعجب ، او با یك دیوار مواجه شد.
مرد ، از پرستار پرسید كه چرا هماتاقیش مناظر دلانگیزی از بیرون این پنجره برای او توصیف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد حتی نمیتوانست دیوار را ببیند او نابینا بود !!!


حالا شماها فکر میکنید یه همچین آدمائی کم پیدا مشین واسه روحیه دادن به دیگران از جون خودشون بگذرن؟

 

www.Meti777.tk / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزنwww.Meti777.zim.ir / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزن www.Meti777.2ir.ir / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزن   نظر یادتون نره     www.Meti777.2ir.ir / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزنwww.Meti777.zim.ir / به وبلاگ پسر جهنمی حتما یه سر بزن


یکشنبه 28 تیر 1388

همه کس ، یک کسی ، هر کسی ، هیچ کس ( جالبه )

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،مطالب متفرقه ،

 

 

 

همه کس ، یک کسی ، هر کسی ، هیچ کس ( جالبه )

چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود : همه کس ،یک کسی ،هر کسی ، هیچ کس
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند .
هر کسی می توانست این کار را بکند ،‌
اما هیچ کس این کار را نکرد .


یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود ،
اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.


سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد
که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد

حالا اگه كسی گفت چه كسی باید چیكار كنه؟

 

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...

 

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...    www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...  نظر یادتون نره   www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...


چهارشنبه 24 تیر 1388

دکتر و بیماران [ داستان کوتاه و بسیار خواندنی ]

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،

 

 

 

دکتر و بیماران

یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم
و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،
فهمیدم که یکی با همسرم بوده!! دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن،
ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،
یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.
من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.
مریض بعدی دکتر بهش میگه :، به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته.
مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره!
بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده:
«باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه «از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»
خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب کرد پایین

 

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...

 

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...    www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...  نظر یادتون نره   www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...


سه شنبه 9 تیر 1388

داستان : عشق بی­ قید و شرط

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،

 

 

 

عشق بی­ قید و شرط

www.Meti777.2ir.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری
.
آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می­خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم
.
درخت گفت: شاخه­های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه­ای بساز
.
و آن پسر تمام شاخه­های درخت را قطع کرد.. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت­تر از همیشه برگشت و گفت: می­دانی؟ من از همسر و خانه­ام خسته شده­ام و می­خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله­ای برای مسافرت ندارم
.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو
.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
......


شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.

 

 

 ادامه مطلب رو حتما بخونید!

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...    www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...  نظر یادتون نره   www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...


ادامه مطلب

دوشنبه 25 خرداد 1388

آیا خداوند فراموشمان کرده است!

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،

 

 

 

آیا خداوند فراموشمان کرده است!

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

www.Meti777.sub.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...

کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

 

 بقیه در ادامه مطلب !

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...    www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...  نظر یادتون نره   www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...


ادامه مطلب

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388

عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،

 

 

 

عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت


یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"



 

 بقیه در ادامه مطلب !

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...    www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...  نظر یادتون نره   www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...


ادامه مطلب

جمعه 25 اردیبهشت 1388

درک عظمت عشق :: عاشق ها حتما بخونند

   نوشته شده توسط: Meti    نوع مطلب :حكایت & داستان ،

 

 

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد. 

 

 

www.Meti777.tk / اولین نیستم... اما بهترینم...    www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...  نظر یادتون نره   www.Meti777.coo.ir / اولین نیستم... اما بهترینم...


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic